|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
خدا
خدا آخرین مطلب
سلام می خوام معذرت بخوام اما از کی از همه از همه ی اونایی که به
نوعی منو میشناختن می خوام آدم بشم می خوام مثل یک انسان واقعی زندگی کنم به دور از همه ی کارایی که انجام میدادم و اشتباه بودن . از همتون معذرت می خوام حلالم کنید . به امید دیدار |+| نوشته شده توسط بنده خدا در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 14:38
یک شعر از دوستم مصطفی که برای من سروده
قدرعنا، چشم درخشان چو شهلا داری همچو اسبی هادی ، بین دختربازها تومیدان داری نیم نگاهی سوی این دخترزیبا داری بدنگاهی به مریم ، خواهرش فاطماداری زطبیعت بروی چرخ بزنی با هلیا تو و زهرا بکنی حرف و سخن تو ایلیا درس و دانش نروی گر بروی با که روی هم کنی چت با فرانک هم به سارا زربزنی با که قراری بگذاری و روی کی شود تو سوی میترا نروی بس کن ای هادی زنجانی من پند و اندرز بکن ازاین سخنرانی من بگیردست کسی ،رو سوی آن راه خدا بکن این خسلت بد ازروح وتنت زود جدا راه تو هیچ ندارد ثمری بجز از فحش به گورت نبری پس بیا عقل کن و زن توبگیر اینهمه چشمک نزن و نا مه نگیر |+| نوشته شده توسط بنده خدا در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 18:30
3 بعدی
سلام یه تصویر سه بعدی پیدا کردم حیفم اومد نزارم تو وبلاگ امیدوارم خوشتون بیاد
عکس متحرکه وایستین تا خوب وبلاگ بیاد بالا
|+| نوشته شده توسط بنده خدا در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:26
شعر
من پذيرفتم که عشق افسانه است ... اين دل درد آشنا ديوانه است
مي روم شايد فراموشت کنم ... با فراموشي هم آغوشت کنم مي روم از رفتن من شاد باش ... از عذاب ديدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما مي روي ... آرزو دارم ولي عاشق شوي آرزو دارم بفهمي درد را ... تلخي بر خوردهاي سرد را |+| نوشته شده توسط بنده خدا در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 7:48
معذرت خواهی
سلام
اومدم معذرت بخوام که چند وقت آپ نمیکنم بعد برم حتما آپ میکنم فعلا خداحافظ |+| نوشته شده توسط بنده خدا در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 14:55
|+| نوشته شده توسط بنده خدا در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 13:36
|+| نوشته شده توسط بنده خدا در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 14:14
عاشق
تا حالا شده عاشق بشي ولي دلت نخواد كه کسی بدونه؟؟؟ تا حالا شده تموم شب گريه كني بدون اينكه بدوني چرا؟؟؟ دلت بخواد تا صبح بيدار بموني ولي بدوني به جايي نمي رسي؟؟؟ تا حالا شده رفتنشو تماشا كني ولي دلت نخواد كه بره ؟؟؟ بعد آروم تو دلت بگي دوست دارم اما نخواي بدونه ؟؟؟ ... تا حالا شده |+| نوشته شده توسط بنده خدا در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 17:18
از تو باید می گذشتم ، ولی افسوس نتونستم
از تو باید می گذشتم ، ولی افسوس نتونستم تو عروسک بودی و من آخر قصه دونستم تو وجود خالی تو جز دروغ هیچی ندیدم کاش می شد به این حقیقت پیش از اینها می رسیدم سوختم و سوختم و ساختم ، هرچی داشتم به پات باختم کاش تو رو از روز اول مثل امروز می شناختم آخه عشق؛ یعنی شکستن ، عاشقانه سر سپردن دل سپردن به سرابت ، در سکوت خویش مردن یه روزی یه روزگاری ، حرف بین ما نگاه بود عشق و نقاشی می کردیم ، نقش ما خورشید و ماه بود بعد از اون واژه نوشتیم ، جمله مون ستاره چین بود مثل دریا آبی بودیم ، معنی زندگی این بود سوختم و سوختم و ساختم ، هرچی داشتم به پات باختم کاش تو رو از روز اول مثل امروز می شناختم آخه عشق؛ یعنی شکستن ، عاشقانه سر سپردن دل سپردن به سرابی ، در سکوت خویش مردن
|+| نوشته شده توسط بنده خدا در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 10:54
|